مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

466

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

معروف جواب داد : بايد صبر كنند تا بارهاى من برسد تا بيك دينارشان دو دينار دهم ، اگر زر بخواهند و يا سيم بدهم و اگر متاع خواهند نيز بدهم . هركس هزار دينار بر من دارد ، دو هزار دينارش بدهم . از آن‌كه ايشان را بر من منتى است بىپايان كه نگذاشته‌اند كه من در نزد فقرا شرمسار شوم . پس از آن ملك گفت : اى بازرگان ، بر اين نگين نظر كن و بگو كه او چه جنس و قيمة او چند است ؟ پس نگينى ببزرگى عناب به دو داد كه ملك او را بهزار دينار شرا كرده بود و جز آن نگين ديگر نداشت و خاطرش بر او متعلق بود . معروف ، او را گرفته ، در ميان انگشت ابهام و سبابه بفشرد . آن نگين از بسيارى لطافت و نازكى بشكست . ملك پرسيد : چرا اين گوهر بشكستى ؟ معروف بخنديد و گفت : اى ملك ، اين نه گوهر است . اين پاره‌سنگى است معدنى كه هزار دينار قيمة دارد . چگونه او را گوهر نام مينهى ؟ گوهر آنست كه هفتاد هزار دينار قيمة دارد و خود ببزرگى جوز باشد . چنين گوهرها در نزد من مقدارى ندارند و من بچنين چيزها اعتنا نكنم . تو چگونه پادشاهى كه اين پاره سنگ را گوهر همىگوئى ؟ و لكن شما معذوريد ، كه فقير هستيد و شماها را ذخيره‌هاى قيمتى نيست . ملك از او پرسيد : اى بازرگان ، مگر در نزد تو چنان گوهرها هست ؟ بازرگان گفت كه : بسيار است . طمع بر ملك غالب گشته ، به او گفت : از آن گوهرها به من ميدهى يا نه ؟ معروف جواب داد : چون بارهاى من برسد ، ترا گوهر بسيار دهم . كه از هرصنف گوهر در نزد من بسيار است و ترا از آن گوهرها بها ناگرفته دهم . ملك فرحناك گشته ، بازرگانان را گفت كه : از پى كار خود شويد و صبر كنيد تا بارهاى او برسد . آنگاه نزد من آمده ، مالهاى خود را از من بگيريد . معروف را با بازرگانان كار بدينجا رسيد . و اما ملك روى بوزير كرده ، گفت : اى وزير ، با معروف ملاطفت كن و نام دختر من در نزد او بر تا اينكه او را تزويج كند و ما را از اين مالها كه در نزد اوست ، غنيمتى رسد . وزير گفت : اى ملك ، مرا حالت اين مرد پسند نيفتاد . گمان